هیاهو از حسن شماعی زاده

هنوزم دستای گرمت جای امنی واسه گریه س

تو قشنگی مثل بارون من دلم پر از گلای س

هنوزم تو این هیاهو توی این بغض شبونه

من و گنجیشکای خونه دیدنت عادتمونه

پشت پنجره هنوزم چشم به راهت می شینم

ای که بی تو خودم رو تک و تنها می بینم

ما دوتا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم

دیوار همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم

ما هنوزم مثل مرداب مسخ اینه ی کویریم

ما همونیم که می خواستیم خورشید رو با دست بگیریم

گریه هام هروم شدن کاری بکن

چشم من بیا من رو یاری بکن

گریه هام حروم شدن کاری بکن

چشم من بیا من رو یاری بکن

وقتی که به تو رسیدم هنوزم اهو نفس داشت

هنوزم چلچه انگار تو چشماش غم قفس داشت

غزلک گریه نمی کرد تو شبای بی چراغی

من و تو هم قصه بودیم از ستاره به اقاقی

از ستاره به اقاقی

حالا ماه دیگه وقت رفتنه 

جاده اسم من فریاد می زنه

حالا اما دیگه وقت رفتنه 

جاده اسم من فریاد می زنه

حالا اما دیگه وقت رفتنه 

جاده اسم من فریاد می زنه

حالا من موندم و یاد کوچه های خاکی و خیس

یاد خونه ای که دیگه خیلی وقته مال ما نیست

اگه خاموشم و خسته

اگه از تو دور دورم 

تکیه کن به من غریبه من یه کوه بر غرورم

پشت پنجره هنوزم چشم به راه می شینم 

ای که بی تو خودم رو تک و تنها می بینم

ارمغان تاریکی از محمد اصفهانی

چه در دل من

چه در سر تو 
من از تو رسيدم 
به باور تو 

تو بودي من 
به گريه نشستم برابر تو 
به خاطر تو به گريه نشستم 
بگو چكنم!! 

با تو شوري در جان 
بي تو جاني ويران 
از اين زخم پنهان 
مي ميرم! 

نامت در من باران 
يادت در دل طوفان 
باد تو امشب پايان ميگيرد! 

نه بي تو سكوت 
نه بي تو سخن 
به ياد تو بودن به ياد تو من 
ببين غم تو 
رسيده به جان و دويده به تن 
ببين غم تو رسيده به جانم 
بگو چكنم! 

با تو شوري درجان 
بي تو جاني ويران 
از اين زخم پنهان 
مي ميرم

اهنگ شیدایی از لهراسبی


هنوز عادت به تنهایی ندارم


باید هرجوریه طاقت بیارم 


اسیرم بین عشق و بی خیالی


چه دنیای غریبی بی تو دارم


میترسم توی تنهایی بمیرم


کمک کن تا دوباره جون بگیرم


یه وقتایی به من نزدیک تر شو


دارم حس میکنم از دست میرم


نمی ترسی ببینی برای دیدن تو


یه روز از درد دلتنگی بمیرم


تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه


تو دستای تو آرامش بگیرم


بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب


کی رو دارم به جز تنهایی امشب


میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم


نمی تونم ببینم از تو دورم


دارم تاوان دلتنگی مو میدم


کنار تو به  آرامش رسیدم


بیا دنیامو زیبا کن دوباره


خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم

خوشبختیت آرزومه از سیامک عباسی

اگه اون که کنارته ، تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی ، اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد ، تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون ، از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول میدونستم نمی مونی

میدونستم نمیتونی عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

داستان

این داستانی رو که می خواین بخونین نوشته خودمه خوش حال میشم که نظرتون رو بهم بگین!

((قضاوت))

اخرین روز اذر ماه بود همه چیز داشت خوب پیش می رفت قرار بود که اخر ماه اینده عروسی رو برگذار کنیم بعد از این همه تلاش خوش حال بودم که بلاخره طعم ارامش رو می چشم ولی...

نمی دونم از کجا پیداش شد چند سال بود که خبری ازش نبود...

انگار خدا می خواست امتحانم کنه...

اره داشتم می گفتم اخر اذر ماه بود که با یکی از دوستانم داشتم از کلاس بر می گشتم صدایی شنیدم انگار یکی داشت صدام میکرد برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم کلاسرم از دستم افتاد خشکم زد پاهام شل شد...

اون؟!سهراب؟!اینجا؟!بعد از این همه مدت؟!سرم گیج می رفت...

با تکونی که خوردم به خودم اومد...

-مهتا؟!چته تو!؟کجایی!؟

سمتمون اومد و گفت:

-سلام مهتا خانم؟!حالشما چه طوره؟!

اخمام رو کردم تو هم و گفتم:

-به شما ربطی داره؟!

سارا که گیج شده بود گفت:

-مهتا ایشون کی باشن!؟

خم شدم و برگه هایی رو که ریخته بود رو به سرعت گذاشتم تو  کلاسرم و برداشتم و گفتم:

-ایشون؟!نمی شناسمشون...

دست سارا رو گرفتم و با خودم کشیدمش و از اون جا دور شدیم سنگینی نگاهش رو پشت سرم حس می کردم با نگاهش قدمام رو می شمرد...

روی تختم نشسته بودم کلاسرم رو باز کردم تا نگاهی به جزو ها بندازم برگه ها این ور و اون ور کردم ولی برگه هام گم شده بودن:

-اه...گم شدن...فک کنم امروز تو خیابون افتادن و ندیدمشون...

از جایم بلند شدم و زنگ زدم به سارا:

-سلام خوبی؟!

-سلام مرسی.

-سارا جزوه من دست نو نیست؟!

-جزوت؟!نه...

-فک کنم امروز تو خیابون افتادن چون کارت ویزیت فرهادم نیست

-کارت ویزیت فرهاد تو کلاسرت چی کار می کرده؟!

-امروز می خواستم بدم یه کی از بچه ها ولی نیموده بود مهم نیست فردا میام و جزو ها رو ازت میگیرم.خداحافظ

-خداحافظ.

تلفن رو قطع کردم  مادرم در اتاق رو باز کرد و گفت:

-مهتا جان فرهاد اومده.

به سرعت از اتاق خارج شدم و وارد حال شدم فرهاد با پدرم گرم صحبت بود لبخندی زدم و گفتم:

-سلام...

از جایش بلند شد و گفت:

-سلام خوبی؟!

-مرسی.

-مهتا می خوام باهات جدی حرف بزنم حاضر شو بریم بیرون اجازت رو از پدرت گرفتم.

نگاهی به پدرم کردم پدرم سرش رو به نشانه تایید تکون داد گفتم:

-باشه پس یه کم صبر کن.

به سرعت حاضر شدم دلشوره داشتم با خودم گفتم دوباره می خواد غافل گیرم کنه...

باهم رفتیم سمت یه پار ماشینش رو پارک کرد و گفت:

-مهتا؟!

-جانم؟!

-تو مطمئنی که همه چیز رو به من گفتی؟!

-اره چه طور مگه؟!

-مهتا اگه کسی تو زندگیت هست بهم بگو...می دونی که دوست دارم ولی مطمئن باش...

-برو بابا توام دلت خوشه ببین فرهاد من و تو ماه اینده باهم عروسی می کنیم پس بهتر دیگه از این فکرای مزخرف نکنی.

-مهتا بهتر که...اوومم...بهتر همه چیز تموم شه...

خشکم زد مات و مبهوت بهش نگاه کردم اشک تو چشمام حلقه زد صدام در نمیومد ادامه داد:

-هنوزم دیر نشده...مهتا تو موقعیت های بهتری داری...

شکه شده بودم نمی تونستم حرف بزنم صدام در نمیومد انگار یکی جلوی دهنم رو گرفته بود گفت:

-می رسونمت خونه.

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد بعد از چند لحظه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم تازه قدرت حرف زدن رو پیدا کردم همون طور که داشتم اشک می ریختم زدم به شیشه ماشین شیشه رو کشید پایین گفتم:

-فرهاد حداقل بگو چرا؟!به مامانمینا چی بگم؟!فرهاد من که چیزی برات کم نذاشتم من که...

بغض گلوم رو گرفت حرفم رو قطع کردم تو چشماش نگاه کردم حلقه های اشک به وضوح دیده می شد گفت:

-مهتا سهراب زنگ زد و گفت که باهم...گفت که هنوز دوسش داری...گفت که امروز باهم بیرون بودین...عکسای امروزتون رو که جلوی اموزشگاه بودین رو دیدم...به خانوادت هرچی دوست داری بگو....

دنده عقب گرفت و رفت و به سرعت از اون جا دور شد...

نویسنده:شیدا شاهی