این داستانی رو که می خواین بخونین نوشته خودمه خوش حال میشم که نظرتون رو بهم بگین!((قضاوت))
اخرین روز اذر ماه بود همه چیز داشت خوب پیش می رفت قرار بود که اخر ماه اینده عروسی رو برگذار کنیم بعد از این همه تلاش خوش حال بودم که بلاخره طعم ارامش رو می چشم ولی...
نمی دونم از کجا پیداش شد چند سال بود که خبری ازش نبود...
انگار خدا می خواست امتحانم کنه...
اره داشتم می گفتم اخر اذر ماه بود که با یکی از دوستانم داشتم از کلاس بر می گشتم صدایی شنیدم انگار یکی داشت صدام میکرد برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم کلاسرم از دستم افتاد خشکم زد پاهام شل شد...
اون؟!سهراب؟!اینجا؟!بعد از این همه مدت؟!سرم گیج می رفت...
با تکونی که خوردم به خودم اومد...
-مهتا؟!چته تو!؟کجایی!؟
سمتمون اومد و گفت:
-سلام مهتا خانم؟!حالشما چه طوره؟!
اخمام رو کردم تو هم و گفتم:
-به شما ربطی داره؟!
سارا که گیج شده بود گفت:
-مهتا ایشون کی باشن!؟
خم شدم و برگه هایی رو که ریخته بود رو به سرعت گذاشتم تو کلاسرم و برداشتم و گفتم:
-ایشون؟!نمی شناسمشون...
دست سارا رو گرفتم و با خودم کشیدمش و از اون جا دور شدیم سنگینی نگاهش رو پشت سرم حس می کردم با نگاهش قدمام رو می شمرد...
روی تختم نشسته بودم کلاسرم رو باز کردم تا نگاهی به جزو ها بندازم برگه ها این ور و اون ور کردم ولی برگه هام گم شده بودن:
-اه...گم شدن...فک کنم امروز تو خیابون افتادن و ندیدمشون...
از جایم بلند شدم و زنگ زدم به سارا:
-سلام خوبی؟!
-سلام مرسی.
-سارا جزوه من دست نو نیست؟!
-جزوت؟!نه...
-فک کنم امروز تو خیابون افتادن چون کارت ویزیت فرهادم نیست
-کارت ویزیت فرهاد تو کلاسرت چی کار می کرده؟!
-امروز می خواستم بدم یه کی از بچه ها ولی نیموده بود مهم نیست فردا میام و جزو ها رو ازت میگیرم.خداحافظ
-خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم مادرم در اتاق رو باز کرد و گفت:
-مهتا جان فرهاد اومده.
به سرعت از اتاق خارج شدم و وارد حال شدم فرهاد با پدرم گرم صحبت بود لبخندی زدم و گفتم:
-سلام...
از جایش بلند شد و گفت:
-سلام خوبی؟!
-مرسی.
-مهتا می خوام باهات جدی حرف بزنم حاضر شو بریم بیرون اجازت رو از پدرت گرفتم.
نگاهی به پدرم کردم پدرم سرش رو به نشانه تایید تکون داد گفتم:
-باشه پس یه کم صبر کن.
به سرعت حاضر شدم دلشوره داشتم با خودم گفتم دوباره می خواد غافل گیرم کنه...
باهم رفتیم سمت یه پار ماشینش رو پارک کرد و گفت:
-مهتا؟!
-جانم؟!
-تو مطمئنی که همه چیز رو به من گفتی؟!
-اره چه طور مگه؟!
-مهتا اگه کسی تو زندگیت هست بهم بگو...می دونی که دوست دارم ولی مطمئن باش...
-برو بابا توام دلت خوشه ببین فرهاد من و تو ماه اینده باهم عروسی می کنیم پس بهتر دیگه از این فکرای مزخرف نکنی.
-مهتا بهتر که...اوومم...بهتر همه چیز تموم شه...
خشکم زد مات و مبهوت بهش نگاه کردم اشک تو چشمام حلقه زد صدام در نمیومد ادامه داد:
-هنوزم دیر نشده...مهتا تو موقعیت های بهتری داری...
شکه شده بودم نمی تونستم حرف بزنم صدام در نمیومد انگار یکی جلوی دهنم رو گرفته بود گفت:
-می رسونمت خونه.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد بعد از چند لحظه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم تازه قدرت حرف زدن رو پیدا کردم همون طور که داشتم اشک می ریختم زدم به شیشه ماشین شیشه رو کشید پایین گفتم:
-فرهاد حداقل بگو چرا؟!به مامانمینا چی بگم؟!فرهاد من که چیزی برات کم نذاشتم من که...
بغض گلوم رو گرفت حرفم رو قطع کردم تو چشماش نگاه کردم حلقه های اشک به وضوح دیده می شد گفت:
-مهتا سهراب زنگ زد و گفت که باهم...گفت که هنوز دوسش داری...گفت که امروز باهم بیرون بودین...عکسای امروزتون رو که جلوی اموزشگاه بودین رو دیدم...به خانوادت هرچی دوست داری بگو....
دنده عقب گرفت و رفت و به سرعت از اون جا دور شد...
نویسنده:شیدا شاهی