جبران(پنجمین دست نوشته!)

نمی دونم چرا ادما تو عصبیانیتشون حرف می زنن و بعدش معذرت می خوان...

نمی دونم چرا سعی دارن اتیششون رو با توهین کردن بخوابونن...

به خدا سکوتم همون طور اتیش ادم می خوابونه ولی زمان بیشتری می خواد...

همیشه توی هر زمانی معذرت خواهی جواب گو نیست...

بعضی وقتا انقدر دیر میشه که سپرده میشی به خدا...

بعضی وقتا انقدر بد یکی رو خورد کردی که تا بهش میگی معذرت می خوام اون زخم پوشیده شده باز پیدا میشه...

بعضی وقتا وقتی میگی معذرت می خوام طرف میگه با این که خیلی دوست دارم ببخشمت اما نمی دونم چرا نمی تونم...

نمی دونم چرا یه سریا فکر می کنن تا دنیا دنیاست جا برای جبران هست...

به خدا همیشه وقت برای جبران نیست...

چهارمین دست نوشته

این نیز بگذرد...

مدتهاست که قرار بگذره ولی نمی گذره...

جای این که حل بشه داره عادت میشه...

جای این که دشمنم بمونه دار رفیقم میشه...

رفیق روزای سرخوشی و ناراحتیم...

شده زندگیم...

جاهامون برعکس شده...

جای این که من زندگی رو تغییر بدم اون داره عوضم می کنه...

یا شاید باید بگم داره عوضیم نمی کنه...

نمی دونم...

دلم یه چیزایی رو می خواد که با عقلم جور نیست...

عقلم چیزایی رو میگه که تو مرام دلم نیست...

نمی دونم به حرف کودوم گوش بدم...

خدایا بگو می خوای با زندگیم چی کار کنی تا منم بدونم الکی دست و پا نزنم...

حالم بهم می خوره از خندهای زورکی...

متنفرم از این که جلوب بغضم با این که تو باید عادت کنی و راهت عوض شده بگیرم...

حالم بهم می خوره از همه اتفاقایی که باعث شدن به این جا برسم...

ناراحتم از بچگی هایی که کردم...

دوست دارم اونایی که شعار الکی میدن و میگن انسان جایز الخطاست ولی وقتی به پاش می رسه فرصت جبران نمیدن برم تو روشون نگاه کنم بگم کو اون شعارایی که میدادی؟!...

وای چقدر سخته که ارزوت کنارت باشه و نتونی دستت دراز کنی و بهش برسی و برات بشه یه عقده...

چقدر سخته وقتی که پیش خودتی تو دلت بگی وقتی ببینمش این و میگم اون میگم این کار می کنم اون کار می کنم ولی وقتی که دیدش جز یه نگاه مهربون و لبخندی که پشتش یه کوه اشکه چیزی نتونی تحویلش بدی...

چقدر سخته که روز شماری کنی تا ببینیش و بغلش و کنی و تو اغوش گرمش تا می تونی گریه کنی ولی وقتی که اون روز رسید جز این که نگاهتو ازش بدزدی و روت برگردونی کار دیگه ای نتونی بکنی...

چقدر سخته مجبورت کنن چیزایی رو بگی که هیچ وقت دوست نداشتی...

چقدر سخته کسی رو تحمل کنی که حالت ازش بهم می خوره...

خدایا تو رو به این روزای خوبت قسم میدم این سختیا رو برای هیچ کس نیار!

ღخــــودَت رآ تَــــصَور کـــن ღ
ღبـــــے او ღ
ღشــــآیَــــد بفهـــــــے چـ ـے کشـــیده ام بـــــے تـ ـو ღ

ღآهــــــــــآی غریـــــــــبهღ
ღموآظـــــــب عشقـــــــــمღ
ღبمــــــــــون...

از طرف NILUFAR

...........................................................................

عشق...
عشق سو تفاهمی است که با گفتن متاسفم حل می شود
آری
سهراب راست می گفت
قایقی باید ساخت...
راستی سهراب صبر کن هنوز قایقت جادارد

اگر دل کندن راحت بود
فرهاد به جای بیستون
دل می کند

از طرف علیرضا

..........................................................................

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم پر رنگ و به یاد ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی.


از طرف ARMAN

.................................................................................................

هوسبازان وقتی زیبایی را می بینند ، دوستشان دارند ولی عاشقان وقتی کسی را دوست داشته باشند زیبا می بینند

از طرف محمد

..................................................................................

مرسی از همه ی دوستای گلم که به این کلبه ی کوچیک من میان و نظر میدن و نوشته های قشنگ می زارن همتون دوست دارممم!

دکتر علی شریعتی



دکتر علی شریعتی

زندگی ام را ...

زندگی ام را ...
تنهایی برداشته
و دست هایم
بی دست هایت
هر شب هدر می روند
تی بیاور
تنهایی ام ،
لبریز شده
از سر ِ کاسه ی صبر ...

Click here to enlarge

حسین پناهی

دانلود اهنگ خدای اسمون ها...


Toofan - Khodaye Asemoonh...  -۸۸۴ k

دو اهنگ از زنده یاد ویگن

Shah Doomaad.mp3  -۲۳۶۴ k



Zan.mp3  -۲۲۴۱ k

حسین پناهی

می دانم...

سهراب سپهری

تمام شب...

تمام شب را به آسمان خیره بودم...
فکر میکردم .. کجای این دنیا کسی مثل من ..
وسوسه بی خوابی دلتنگیش را قلقلک میدهد!
من فراموش شدم راستی.. همان لحظه ای که از من شکستی!
و از بالای آسمان قلبت ! درست همانجایی که باهم ستاره پر پر میکردیم!
آهسته آهسته پایین آمدم پیش از آنکه دلت را تکان دهی و پایینم بیاندازی !
خودم آهسته آهسته اشک ریختم و پایین آمدم ..
خیالت از اشک هایم خیس نشد؟
دلت نسوخت؟
این آسمان و تمام ستاره هایش را می سپارم به تو..
دیگر نگاهشان نمیکنم..تمام شب قول میدهم با چشم های بسته پرواز کنم..
اگر بگویی که بخشیده ای مرا..
خورشید در دهان تو بود و من پروانه بودم آن روزها...
و هرچیز و هر کس به ما حسود بود..به این من .. به این تو ..که باهم ما شد..
و هیچکس امروز التماس دلم را باور نکرد وقتی گفتم که هنوز بی تابم..
و پشیمانم از هر هوسی که عشق نامیدمش و به رخت کشاندم..
تو دوستم داشتی و من کودک بودم به آن همه مهر ِ تو..
این دل به هر عشقی حریص است..
و با هر آسمانی که ستاره دارد عشق بازی میکند..
دوست داشتم..تو را..همه آن روز ها وشب هارا..همه آن دوستت دارم هارا..
دوست داشتم...زخم هایمان را...درد هایمان را..آن روزهارا..
آرزو هایمان را که هر دو فقط یکی داشتیم و من ..
آرام نمیشود این تن.. این روح.. این من...آراااااااااااااام نمی شود!
بی قرار.. بی تاب.. همیشه دلتنگ... دلتنگ یک حس.. که بود و حالا نیست..
حسی که بی خوابی داشت.. حسی که بغض داشت..
حسی که فریاد داشت.. درد داشت.. درد داشت
بگو چرا آسمون تو بی حصار بود ؟ بگو چرا دنبال قفس بودم..
این دل.. آوار شد.. ریخت.. تمام شد..
و حالا همه عشقت را به موهای ستاره ها می آویزم..
دوباره عاشقی را فریاد میزنم . تمام روز را یک پروانه میشوم..
روی شمعی می نشینم ! آهسته آب میشوم

حسین پناهی

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .** عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد **بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... **بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . **تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. **تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود **و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*
حسين پناهي

میخواهمــــــ برایت تنهایـــ ــ ـی را معنی کنمــــــ :

میخواهمــــــ برایت تنهایـــ ــ ـی را معنی کنمــــــ :
در ساحل کنار جاده نشسته ای ...
هوای سرد،
صدای باد،
انتــــــظار انتــــــظار انتــــــظار … … …
دستت می سوزد با سیگار !
به خودت می آیی،
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند،
نه دستی که شانه هایت را بگیرد،
نه صدایی که قشنگ تر از باد باشد ...
تنهایـــ ــ ـی یعنی این ….
Click here to enlarge

گام بر می دارم

گام بر می دارم و می روم

به هر کجا شود جز اینجا

اینجا که همه لحظه هایش بوی غربت,غم,اندوه می هد.

می روم شاید پایان اینگونه نباشد

اما این بار می خواهم پایانش را خودم بنویسم.

در همه زندگی ام به این باور رسیده ام

که زندگی یک بازی بیش نیست

پس حال نوبت من است تا بازی را به سود خود به پایان برسانم.

چه خوش باشد و چه بد باشد.

به هر حال نامش را قسمت خواهند خواند؟؟؟؟؟

:: همیشه یکی بود یکی نبود ::

ماکسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برایمان گریه نمی کنند. این حقیقت زندگی است .
عجیب است ولی حقیقت دارد. اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست. مرا بسپار به یادت به وقت بارش باران اگر نگاهت به آن بالاست و در حال دعا هستی خدا انجاست دعایم کن که من تنهاترین تنها نمانم قصه ها را گفته ایم چیزی نمانده برای گفتن کاش میشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزی معشوق از دست نرود میدانی که خاصیت عشق این است زمانی که دانستی و دانست این راز را، هر دو گریزان میشوید نمیدانم چه رازیست فراموش نکن شاید سالها بعد در گذر جاده هابی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم:آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که می ش
ود یاد من می افتی بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم بیا با بنفشه های لب جوی آشتی کنیم بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم تو مالک تمام احساسم هستی تمام عشقم تمام احساس ناب دست نخورده ام که حاضر نیستم، حتی ذره ای از آن را با هیچکس تقسیم کنم با هیچکس جز تو . نه ، احساسم را با تو تقسیم نمیکنم بلکه آن را به تو تقدیم میکنم تمام احساسم را تمام عشقم را من برای سالها مینویسم...سالها بعد که چشمانت عاشق میشوند... افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود...

:: همیشه یکی بود یکی نبود ::

سومین دست نوشته!

26 اسفند سال 89 بود...
دنیای من مثل دنیا ی بقیه ادما عوض شد...
خودمم با دنیام عوض شدم...
اتفاقای بد زیاد افتاد...
اتفاقایی که باعث شد صدای شکستن تک تک استخونام رو بشنوم...
طوری زمین خودرم که نه می تونستم از جام بلند شم نه می خواستم کمک بگیرم نه کسی بود که کمکم کنه...
این خودم بودم که به خودم می تونستم کمک کنم ولی نمی دونستم چه جوری؟
ثانیه و ساعت ها گذشت و روزها رو تشکیل داد روزایی که سراسر استرس و ناراحتی بود...
روزها گذشت و ماه ها رو تشکیل داد ماهایی که نشون میداد تنها تر از همیشه ام...
به خودم اومدم و دیدم 4 ماه این طورا گذشته و من هنوز پخش زمین موندم توان بلند شدن نداشتم...
با 1000 تا سختی از جام بلند شدم انقدر سست بودم که با یه نسیم زمین می خوردم...
چند هفته بعد نسیمی که نباید یومد اومد و زمینم زد...
باز 1 ماه این طورا گذشت و از جام سست تر از قبل پاشدم...
دوباره همه چیز مثل قبل شد با زمین خوردم انقدر پاشدم و زمین خوردم که شد 20 ابان 90 اون دفعه بدتر از دفعه های قبل زمین خوردم و دیگه نتونستم پاشم..
6 ماه گذشت و توی این 6 ماه خودم از همه چیز دور کردم از اتفاقا از ارزوهام از ادما از دنیا و از خدا از همه چیز خودم بودم و خودم حتی خداهام باهام نبود...
بعد از 6 ماه محکم تر از قبل از جام پاشدم...
دیگه ناراحتیام زمینم نمی زنن...
دیگه برای اروزهام زمین نمی خورم...
فقط بعضی وقتا انقدر ناراحتی بهم فشار میاره که قسمت منطقم فلج میشه و راه میوفتم تو خیابون...
از این و اون و از پیر و جوون سوال می کنم...
بهشون میگم اگه تو بودی چی کار می کردی...
بعد که ارووم میشم به کارام می خندم...
همیشه مامانم میگه ادم تاوان کاراش میده و بعدش اون در بسته باز میشه...
ولی اگه یه وقتی باز نشد چی؟
به قول استاد شهریار:

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
حالا که از پا افتادم چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب امدی؟
بی وفا حالا که از پا افتادم چرا؟

می ترسم این تاوا وقتی تموم شه که دیگه بدردم نخوره...
می ترسم وقتی این در بسته باز شه که دیگه برام فرقی نکنه...
الان 1 سال و 4 ماه و 26 روز اینا فکر کنم از این موضوع گذشته و من دارم کم کم به مشکلات و ناراحتیام عادت می کنم دارم باهاشو ن دوست میشم...
چون نه تونستم حلشون کنم...
چون تو جنگ باهشون شکست خوردم...

یعنیااااااا!

واااااااااااااااااااایییی ییی
یعنی دوست دارم این دوست خوبمون ارشاد یه دستی بنذارم دور گردنش که گند زده تو کتابم!
یعنی فکر کن قلیونه حذف کرده نوشته سرویس ویژه!
دوست پسر حذف کرده نوشته خواستگار!

این ارشادیا یه همچین ادمای خوبی هستن!!!!!!!Click here to enlarge

کتابم بلاخره مجوز گرفتااااااا!!!!

یه خبر خوب!

سلام دوستای گلم!

بلاخره ارشاد مجوز کتابم داد خیلی خوش حالم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هوووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوست دارم تا صبخ بالا پایین بپرم!!!!!