26 اسفند سال 89 بود...
دنیای من مثل دنیا ی بقیه ادما عوض شد...
خودمم با دنیام عوض شدم...
اتفاقای بد زیاد افتاد...
اتفاقایی که باعث شد صدای شکستن تک تک استخونام رو بشنوم...
طوری زمین خودرم که نه می تونستم از جام بلند شم نه می خواستم کمک بگیرم نه کسی بود که کمکم کنه...
این خودم بودم که به خودم می تونستم کمک کنم ولی نمی دونستم چه جوری؟
ثانیه و ساعت ها گذشت و روزها رو تشکیل داد روزایی که سراسر استرس و ناراحتی بود...
روزها گذشت و ماه ها رو تشکیل داد ماهایی که نشون میداد تنها تر از همیشه ام...
به خودم اومدم و دیدم 4 ماه این طورا گذشته و من هنوز پخش زمین موندم توان بلند شدن نداشتم...
با 1000 تا سختی از جام بلند شدم انقدر سست بودم که با یه نسیم زمین می خوردم...
چند هفته بعد نسیمی که نباید یومد اومد و زمینم زد...
باز 1 ماه این طورا گذشت و از جام سست تر از قبل پاشدم...
دوباره همه چیز مثل قبل شد با زمین خوردم انقدر پاشدم و زمین خوردم که شد
20 ابان 90 اون دفعه بدتر از دفعه های قبل زمین خوردم و دیگه نتونستم
پاشم..
6 ماه گذشت و توی این 6 ماه خودم از همه چیز دور کردم از اتفاقا از ارزوهام
از ادما از دنیا و از خدا از همه چیز خودم بودم و خودم حتی خداهام باهام
نبود...
بعد از 6 ماه محکم تر از قبل از جام پاشدم...
دیگه ناراحتیام زمینم نمی زنن...
دیگه برای اروزهام زمین نمی خورم...
فقط بعضی وقتا انقدر ناراحتی بهم فشار میاره که قسمت منطقم فلج میشه و راه میوفتم تو خیابون...
از این و اون و از پیر و جوون سوال می کنم...
بهشون میگم اگه تو بودی چی کار می کردی...
بعد که ارووم میشم به کارام می خندم...
همیشه مامانم میگه ادم تاوان کاراش میده و بعدش اون در بسته باز میشه...
ولی اگه یه وقتی باز نشد چی؟
به قول استاد شهریار:
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
حالا که از پا افتادم چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب امدی؟
بی وفا حالا که از پا افتادم چرا؟
می ترسم این تاوا وقتی تموم شه که دیگه بدردم نخوره...
می ترسم وقتی این در بسته باز شه که دیگه برام فرقی نکنه...
الان 1 سال و 4 ماه و 26 روز اینا فکر کنم از این موضوع گذشته و من دارم کم کم
به مشکلات و ناراحتیام عادت می کنم دارم باهاشو ن دوست میشم...
چون نه تونستم حلشون کنم...
چون تو جنگ باهشون شکست خوردم...