خیابان(ششمین درست نوشته)

نگاهش به ان طرف خیابان خیره مانده بود همان طور مات و مبهوت نگاهش می کرد بی انکه متوجه ماشینی شود که به سرعت به سمت او میاید...

صدای ترمز ماشین توجه همه را به او جلب کرد...

برای انکه نبینتش به سرعت از انجا دور شد...

نفس نفس میزد...

دستانش یخ کرده بود...

ترسیده بود...

از گره خوردن نگاهشان بهم...

ترس لرزش دوباره دل و دست و پا او را به فرار وادار می کرد...

همیشه  یادش می افتاد  خودش را سرگرم فکر کردن به دیگران می کرد...

اما...

اما امروز...

خیابان را به سرعت طی می کرد و در دل می گفت:

باید فراموش کنی

تو عوض شده ای

تو نمی خواهی

تو گریه نمی کنی چون که دیگر طتعلق خاطری به اون نداری...

تا انکه متوجه صدایه موتوری شد که هر لحظه از پشت به اون نزدیک میشد...

حدس زدن انکه کیست کار بسیار ساده ای بود...

سرش را پایین انداخت و مغنه اش را تا انجایی که جا داشت جلویه صورتشکشید تا نبینتش...

بی انکه بفهمد او پشتش چی می گویید داخل کوچه شد و دوان دوان از انجا دور شد

2

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت


هر کس غصه ی اینکه چه میکرد نداشت


چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید


خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت ...



سلام ممنون اومدی ما هم مثل شما دیر به دیر آپ میکنیم

absis

....................................................................................

وپان قصه ما دروغگو نبود،
او تنها بود،و از فرط تنهایی فریاد گرگ گرگ سرمی داد
،افسوس كه كسی تنهایی اش را درك نكرد
،و همه در پی گرگ بودند،
در این میان فقط گرگ فهميد كه چوپان تنهاست...

علیرضا

.......................................................................................

مرسی بچهاااا

دعا

سلام سلام بچها دعا کنین امسال کنکوریم دعا کنین که سراسری تهران قبول شم!

راستی دیر به دیر دیگه می تونم اپ کنم به خاطر همین درسام وقت نمیکنم که بیام ولی تمام سعیمو می کنم که خیلی دیر نشه اپ کردنم!

دعا یادتون نرهااااا!!!!