خیابان(ششمین درست نوشته)
نگاهش به ان طرف خیابان خیره مانده بود همان طور مات و مبهوت نگاهش می کرد بی انکه متوجه ماشینی شود که به سرعت به سمت او میاید...
صدای ترمز ماشین توجه همه را به او جلب کرد...
برای انکه نبینتش به سرعت از انجا دور شد...
نفس نفس میزد...
دستانش یخ کرده بود...
ترسیده بود...
از گره خوردن نگاهشان بهم...
ترس لرزش دوباره دل و دست و پا او را به فرار وادار می کرد...
همیشه یادش می افتاد خودش را سرگرم فکر کردن به دیگران می کرد...
اما...
اما امروز...
خیابان را به سرعت طی می کرد و در دل می گفت:
باید فراموش کنی
تو عوض شده ای
تو نمی خواهی
تو گریه نمی کنی چون که دیگر طتعلق خاطری به اون نداری...
تا انکه متوجه صدایه موتوری شد که هر لحظه از پشت به اون نزدیک میشد...
حدس زدن انکه کیست کار بسیار ساده ای بود...
سرش را پایین انداخت و مغنه اش را تا انجایی که جا داشت جلویه صورتشکشید تا نبینتش...
بی انکه بفهمد او پشتش چی می گویید داخل کوچه شد و دوان دوان از انجا دور شد