فاصله(دومین دست نوشته)

Click here to enlarge
دستای هر دومان یخ زده...
نمی دانم برای سرماست...
یا فاصله..
نمی دانم فاصله سرما را ایجاد کرده...
یا سرما فاصله را...
امسال اولین سالیست که در سرما کنار یک دیگر می نشینیم و از گرمای اغوش یک دیگر لذت نمی بریم...

sh-sh

کپی برداری با ذکر منبع و اسم نویسنده!

داستانی بر اساس واقعییت!

روی صندلی تک و تنها نشسته بود و به ادم هایی که بی توجه از جلوی او می گذشتند نگاه می کرد ختری جوان بازوی مردی میان سال را گرفته بود به نظر می امد که پدر و دختر باشند از دوچرخه پیاده شدند و دوچرخه هایشان را تحویل دادند همان طور که دست در دست هم بودند به او نزدیک شدند...
دخترک نگاهی به او انداخت و به پدرش چیزی گفت...
پدر دختر سرش را برگرداند و ایستاد و نگاهی به او کرد و گفت:
-خسته نباشید.
-مرسی ممنون.
-مال اینجایی؟
-نه مال مینابم.
-خوش می گذره؟
-نه بابا چه خوشی تنهایی!
مرد با تعجب گفت:
-تنهایی؟
پسر سرش را به نشانه تایید تکان داد.
مرد نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
-بیا پیشش بشینیم یکم باهاش حرف بزنیم.
رفت کنار پسر روی صندلی نشست و دختر در حالی که عرق روی صورتش را پاک می کرد رو به روی پسر ایستاد.
مرد ادامه داد:
-جدی تنها اومدی؟
-اره با پسر خالم اومدم اون رفت من موندم.
-برای چی اومدی این جا؟
-برای کار.
دختر دست به سینه ایستاد و گفت:
-مگه همون جا کار نبود؟
-نه نبود.
مرد پرسید سری از روی ناراحتی تکون داد و گفت:
-پدر مادرت کجان؟
-تصادف کردن،فوت کردن.
دردی در سینه ی دختر احساس شد و ابروهایش را در هم کشید و گفت:
-خدابیامرزتشون،چند سالته؟
-13
مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:
-با چی اومدی این جا چقدر خرجت شد؟
-با کشتی 12 هزار تومن.
-پول از کجا اوردی؟
-از پدر بزرگم گرفتم 35 هزار تومن بهم داد.
-کار پیدا کردی؟
-یه جا دو روز بودم با پسر خالم بعد زیر ابمون رو زدن و پسر خالم دعواش در اومد و منم با اون انداختن بیرون.(به دلیل فحشای خیلی بعد جمله رو عوض کردم)الان این جا نشستم تا صبح شه و صاحب اینجا بیاد گفته فردا بیا شاید کاری برات داشته باشم.
مرد دست نوازش بر سر پسر کشید و گفت:
-مرد باش،کار پیدا میشه،امیدت از دست نده سختی برای مرده
پسر با دسته ی عینکش بازی کرد و سکوت کرد مرد گفت:
-الان پول داری؟
-امروز رفتم نهار خوردم تموم شد.
مرد دست در جیب کرد و 10 هزار تومانی در اورد و به پسر داد و گفت:
-این بگیر تا چند روزتم با این بگذره تا کار پیدا کنی.
پسر سرش را پایین انداخت و گفت:
-نه راضی به زحمت نیستم مرسی باشه.
مرد لبخند زد و گفت:
-نه بگیر تعارف نکن.
پسر پول را گرفت و مرد جایش بلند شد و گفت:
-همین جا یه چرتی بزن تا صبح شه.
-نه دیگه یکم دیگه اذان صبح باید برم مسجد نماز بخونم.
-باشه پس پولت بذار تو جیبت تا گم نشه.
مرد دست دخترش را گرفت و باهم از ان جا دور شدند.
دختر به پدرش نگاهی کرد و همان طور که باهم ارام به سمت هتل می رفتند گفت:
-اخه اون 10 تومن که خرج 1 روزشم نمیشه.
- تو فکر می کنی بابا اون که مثل تو نیست بره بهترین رستوران خودش با نون و پنیرم سیر می کنه.
دختر سری تکان داد و گفت:
-ما چه زندگی داریم و این چه زندگی داره،13 سالگی من چه طور بود و 13 سالگی این چه طوریه،ما برای چی اینجاییم و این برای چی،خدایا شکرت برای این بنده خداهم بساز من که توی 13 سالگی توی ایران نبودم و داشتم خوش می گذروندم اون وقت این بنده خدا تک و تنها....

مرسی که وقتتون رو گذاشتین و خوندینش این داستان جمله به جملش بر اساس واقعیته!



نویسنده:شیدا شاهی