روی
صندلی تک و تنها نشسته بود و به ادم هایی که بی توجه از جلوی او می گذشتند
نگاه می کرد ختری جوان بازوی مردی میان سال را گرفته بود به نظر می امد
که پدر و دختر باشند از دوچرخه پیاده شدند و دوچرخه هایشان را تحویل دادند
همان طور که دست در دست هم بودند به او نزدیک شدند...
دخترک نگاهی به او انداخت و به پدرش چیزی گفت...
پدر دختر سرش را برگرداند و ایستاد و نگاهی به او کرد و گفت:
پسر سرش را به نشانه تایید تکان داد.
مرد نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
-بیا پیشش بشینیم یکم باهاش حرف بزنیم.
رفت کنار پسر روی صندلی نشست و دختر در حالی که عرق روی صورتش را پاک می کرد رو به روی پسر ایستاد.
-اره با پسر خالم اومدم اون رفت من موندم.
دختر دست به سینه ایستاد و گفت:
مرد پرسید سری از روی ناراحتی تکون داد و گفت:
دردی در سینه ی دختر احساس شد و ابروهایش را در هم کشید و گفت:
-خدابیامرزتشون،چند سالته؟
مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:
-با چی اومدی این جا چقدر خرجت شد؟
-از پدر بزرگم گرفتم 35 هزار تومن بهم داد.
-یه
جا دو روز بودم با پسر خالم بعد زیر ابمون رو زدن و پسر خالم دعواش در
اومد و منم با اون انداختن بیرون.(به دلیل فحشای خیلی بعد جمله رو عوض
کردم)الان این جا نشستم تا صبح شه و صاحب اینجا بیاد گفته فردا بیا شاید
کاری برات داشته باشم.
مرد دست نوازش بر سر پسر کشید و گفت:
-مرد باش،کار پیدا میشه،امیدت از دست نده سختی برای مرده
پسر با دسته ی عینکش بازی کرد و سکوت کرد مرد گفت:
-امروز رفتم نهار خوردم تموم شد.
مرد دست در جیب کرد و 10 هزار تومانی در اورد و به پسر داد و گفت:
-این بگیر تا چند روزتم با این بگذره تا کار پیدا کنی.
پسر سرش را پایین انداخت و گفت:
-نه راضی به زحمت نیستم مرسی باشه.
پسر پول را گرفت و مرد جایش بلند شد و گفت:
-همین جا یه چرتی بزن تا صبح شه.
-نه دیگه یکم دیگه اذان صبح باید برم مسجد نماز بخونم.
-باشه پس پولت بذار تو جیبت تا گم نشه.
مرد دست دخترش را گرفت و باهم از ان جا دور شدند.
دختر به پدرش نگاهی کرد و همان طور که باهم ارام به سمت هتل می رفتند گفت:
-اخه اون 10 تومن که خرج 1 روزشم نمیشه.
- تو فکر می کنی بابا اون که مثل تو نیست بره بهترین رستوران خودش با نون و پنیرم سیر می کنه.
-ما
چه زندگی داریم و این چه زندگی داره،13 سالگی من چه طور بود و 13 سالگی
این چه طوریه،ما برای چی اینجاییم و این برای چی،خدایا شکرت برای این بنده
خداهم بساز من که توی 13 سالگی توی ایران نبودم و داشتم خوش می گذروندم
اون وقت این بنده خدا تک و تنها....
مرسی که وقتتون رو گذاشتین و خوندینش این داستان جمله به جملش بر اساس واقعیته!
نویسنده:شیدا شاهی