ماه ها و ماه ها از جداییمون می گذشت!
اصلا از این که نبود ناراحت نبودم بلکه خوش حالم بودم چون اخلاقیاتمون باهم جور نبود اون دنبال یه چیزی بود که من ازش متنفر بودم و من اخلاقم جوری بود که اون من بسته خطاب می کرد یعنی 2 تا قطب مخالف به خاطر همین از این که از زندگیم رفته بود بیرون راضی بودم چون که من یکی رو داشتم که عاشقم بود و عاشقش بودم اخلاق و رفتارمون بهم می خورد و هم دیگرو درک می کردیم...
همه چیز فراموش شده بود به جز یه جمله:من تورو راضی میکنم...
همیشه این حرفش تو مغزم بود...
بعد از چند وقت از یکی شنیدم که طرف اون موقع که با من بوده با یکی دیگه هم بوده و عاشقش بوده...
دقیقا مثل خودم....
تازه فهمیدم چرا می خواسته راضیم کنه...
تازه فهمیدم که همیشه همه چیز مثل ایینه ست...

نویسنده:شیدا شاهی